Sunday, November 7, 2010

do come around babe

انگار که دیگر وقتش شده باشد. انگار باید زایمان کنم. ماه های آخر و اینجور صحبت ها؛

نشسته ای با خیال راحت برایم نوشته ای که به مرگ فکر کنم. و اینکه نوستالوژی ای در کار نیست. خب، قبول دارم. اگر یک چیز در دنیا باشد که سر تسلیم به نوستالوژی فرود نیاورد مرگ است. اما از آن روز که درد زایمان ام گرفت خیلی بیشتر از 9 ماه می گذرد. شاید ...هان، پنج روز دیگر می شود هفت سال.

به هفت سال می گویند یک سیکل کامل، خب، توی خیلی از متون تاریخی و رمز آلود و افسانه ای هفت عدد مهمی است. اما حالا من از کجا بدانم که دقیقا هفت بوده؟ یعنی شروعش زودتر مثلا از 14 سالگی نبوده یا دیرتر، مثلا 19 سالگی؟ اصلا چه کسی یادش می آید اولین بار کجا هوایی مثل جنون بی سر و صدا و نازک آمد، از پیچ و تاب های مو و زیر لاله ی گوش اش نرم وزید و رفت؟ و او دیگر او نشد؟ که حالا یک سیکل را تمام کرده باشم؟

حس زایمان دارم. اما خواب بچه ی مرده ای را می بینم دائما.

نشسته ای با تلخی اخمی که می شناسم ، نوشته ای برایم که ما عادت داریم از غم هایمان نمایشگاه بسازیم و همه را به دیدنش دعوت کنیم. برای افتتاحیه اش شیرینی روی میز گالری بچینیم و لباسهای عجیب بپوشیم. اما شاهکارهای ما غم های ماست.

راستش را بخواهی ، هیچ قانونی قابلیت استیفای حقوق معنوی آدم را ندارد. حقوق معنوی اصلا قابل استیفا نیست. یک بار که از دستت رفت، نابود شده ای. چیزی نیست که بروی پس اش بگیری. وقتی رفت رفته است. تمام شده است ، فقط جای کنده شدنش می ماند، دیگر هم چیزی را نمی توانی بچسبانی جایش. نمی چسبد.

این حقوق معنوی که در ثانیه و طی سالها از کف تو می ربایند، هیچوقت استیفا نخواهند شد. چون خود مشمول زمان اند و تو خود مشمول زمان. تو دیگر هرگز 5 ساله، 10 ساله و 18 ساله نخواهی شد. همه ی قانون های اساسی و غیر اساسی دروغ می گویند. آمار قرن نوزدهم به بعد هم.

آقای عزیز که برایم می نویسی از نوستالژی خسته ای، نوستالژی هم گاهی دروغ می گوید . می دانم. اما غم می تواند کودکی مرده به دنیا آمده باشد؛ در رحم خفه شده با بدنی نحیف و کبود.

در یک جدال نفس گیر نابرابر ؛ زیر بدن حریف قدرتمندم دست از تلاش می کشم. تسلیم شده ام. بی هیچ حسی از نفرت یا انتقام.

تنها حسم ، حس زایمان است.

2 comments:

amir said...

چه بگویم از این همه خواستن و نتوانستن، دیدن و انگار ندیدن، نگفتن و در دل آرزوی گفتن داشتن، چه بگویم؟
هیچ چیز بر وفق مراد نیست، جز خیانت. و چه گستاخانه به رویت لبخند می زنند و از پشتت خنجر.
حق با تو بود. چه انتظاری مگر باید می داشتم غیر از این. سادگی بود که فکر می کردم آدم ها عوض می شوند. این بازی نیمه ای برای تعویض زمین ها ندارد.

کافه چی said...

نوستالژی غذای وجود آن کودکی ست که گفتی. بستگی دارد تا به کجا خاطره باز باشیم