در بحبوحه اضطراب سالهای نوجوانی ام ، در نزدیک شدن به پدری که سعی در "دوست بودن" با دخترش می کرد،مردد بودم . دافعه و جاذبه . عشق و نفرت.این تردید و این که او به ندرت احساسات شخصی اش را با من در میان می گذاشت ، این احساس را در من بوجود می آورد که باید در همه ی کارها و قدم هایم رضایت او را جلب کنم. مدت زیادی نیست که قادر به شناسایی خشم و سرخوردگی نهفته ای در خودم شده ام و دریافته ام که چگونه اغلب تصویر ذهنی شخصی ام از رضایتمندی، خوشحالی و احساس موفقیت ، به طور مستقیم با رضایتمندی غایی پدرم از من ، گره خورده. طوری که انگار "خود" ام و درک و احساسم نسبت به شرایط و دست آورده هایم ، در درجه دوم با فاصله ای زیاد از رضایتمندی ونظر پدر در مورد آن شرایط قرار گرفته. با این حساب، من شهروند درجه دوم زندگی خودم هستم.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comments:
و من این را وقتی فهمیدم که تو نیامدی تجمع زنان و گفتی پدرم اجازه نمی دهد می گوید زود است.
و من این را وقتی فهمیدم که از خوشحالی پدرت که توی ارشد قبول شده بودی خوشحال بودی و از تردید پدرت مردد بودی که بروی یا نروی.
و البته اینها همه خاطره می شوند وقتی تو شروع کنی به شهروند خودت شدن.
راستی مشقات را حفظ کردی؟
Post a Comment