Saturday, September 11, 2010

long lasting perishability of a dream,

بیشتر که فکر کنم یادم نمی آید.به یاد آوردن جزئیات یک خواب همیشه آزار دهنده است.

من آن خواب را فراموش نخواهم کرد که کسی مرا آورد، کسی شبیه تو ،دوست تو شاید ولی تو نبودی.طول نکشید.یک ساعته رسیده بودم به اتاقی که شبیه اتاق تو نبود. من اتاق تو را خوب می شناختم هر چه باشد تویش زندگی کرده بودم. اتاق تو نبود. ولی می دانستم توی خواب که آنجا اتاق توست با دو دوست دیگرت.

نور آبی رنگ صبح زود از لای پرده های پنجره سمت راست، به زور اتاق را روشن می کرد. سه تخت به موازات هم با فاصله. تخت وسط مال تو بود و من می دانستم.

مرتب نبود تختت، انگار کسی تازه از آن بیرون آمده باشد.بوی خودت را می داد و من توی خواب می دانستم. بوی امنیت من. بوی یک آغوش بی نمایش، بی هراس، بی اضطراب و بی تظاهر. که توانسته باشی تویش معصومیت را همانقدر حس کرده باشی که لذت را.

خزیدم لای ملافه هایت. هنوز گرم بود. انگار تازه رفته بودی. خوشم می آمد. انگار حل شده بودم و نمی خواستم دیگر بیایم بیرون. تازه رفته بودی. درست مثل همان صبح تابستان که کلاس داشتی و رفتی و تا برگشتی من بیدار نشده بودم. یادت می آید؟ چشمهایم را که باز کردم آفتاب پهن شده بود روی بدن هایمان، بی صدا خزیده بودی توی تخت،کنارم خوابیده بودی...انگار نه انگار که رفته ای و برگشته ای.

0 comments: