Friday, May 21, 2010

نارنجی-نقطه-بیرونی

یک جای کار یک ایراد پدیدارشناختی اساسی دارد. یا زندگی من به طرز باورنکردنی و بی دلیلی به قهقهرای بی معنایی میل می کند و یا دوستان بی خودی زیادی حس شادی و فرحناکی دارند.که هی از همه جایشان آفتاب و مهتاب و شعر و روزمرگی شاعرانه و شاد در می آید. ولی من همش چیزی به جاییم فرو می رود فقط. یا شما چه مرگتان است که همه تان حالتان دارد خوب می شود و روزمرگی ها یتان ملس می شود و گوشت می شود به ران هایتان، یا آیا که من همان الاغ خوش خط و خال بارکشی هستم که ناز پرورده می نماید و زندگی برایش دشوار؟

گفت نمی شود راحت فهمید. توی روزگاری زندگی می کنیم که از گوجه سبزهای نفهم هم نمی شود مطمئن بود دیگر. ناغافل بهت خیانت می کنند. هنوز 2 ماه از بهار کامل نشده دندانت را به خیال حجمی ترش آبدارو ترد، فرو می کنی تویش ویکهو نرمی توده ای شل و ول و شیرین و بی مزه توی ذوقت می زند ناجور. و من چقدر استفراغم می گیرد از وقایع روزانه نگاری!

فوبیا های شبکه ای ام هنوز و همیشه با من است.آدم ها آدم ها آدم هایی که نمی شناسم یا می شناسم یا اصلا چرا باید بشناسم ؟ آقای De Quincey یک عدد شاعر قرن نوزدهمی انگلیسی می باشد که به اعتیاد به تریاک در جهان مشهور است یک چیز جالبی می گوید مبنی بر اینکه :

Even imperfection itself may have its ideal or perfect state.

و بعله و یعنی اینکه من به دلیل مرض علاج نا پذیر کمال گرا بودنم به شدت به چنین چیزی پایبندم که حتی خود نقص هم بدون شک یک حالت ایده آل مطلوبی می تواند داشته باشد که فعلا در بند و بساط ما موجود نیست و از این هذیانها.و یعنیِ بهتر اینکه ما همواره از یک شرایط نا مطلوب غیر کاملی رنج می بریم که معلوم نیست مرگمان دقیقا چیست.

ضمنا ، گریه کردن در خواب چقدر چیز خوبی است. انگار قبلش 11هزار کیلومتر زیر اعماق اقیانوس بوده ای و بعدش می شود نفس کشید.

1 comments:

مانا said...

دختر جانم
آنها که به نظر تو الکی فرحناک می‌آیند، از جنگ صد و بیست روزه باخودشان بر می‌گردند.
الکی خوش نیستند، جان کنده‌اند، دست و پا زده‌اند، شب‌ها و روزهای بی همه چیزی را پشت سر گذاشته‌اند. بی که کسی بداند ....
و حالا اینجایند.
از آن شب‌ها و روزها هم خواهم نوشت، شاید دل تو آرام بگیرد.