باید صبوری کنم لای این سکوت خشک اسفند.اسفند زمستانی که زمستان نشد. که برف یک دانه اش هم دریغ شدو انگار که گناه کرده باشیم.اسفند بی صدا جلو می خزد. راننده آژانس می خواهد بداند می دانم امروز چندم است؟ نمی دانم. اصلا نمی دانستم اسفند شده.می خندد: باز وضع من از شما بهتره!" نمی خندم ؛ این روز ها وضع همه از من بهتر است.
صبوری خواهم کرد.اسفند را هم که تاب آوردیم آب از آب تکان نخورد. و آنوقت نوبت کسالت فروردین ساکت و خمار و بی حوصله تهران می رسد که همه انگار یا خوابند، یا مرده. و کم کم داغی تابستانی از راه برسد که ذوبت خواهد کرد روی آسفالت تصعید شده..تک و تنها ...وقتی جان می کنی.
صبوری خواهم کرد که نگویمت مرو آنجا که آشنات منم. می دانستی دلم برای دستهایت چقدر تنگ می شود؟نه . تو هیچ وقت نخواستی بدانی. تو فقط خواستی نقش یک قربانی ،یک عاشق فریب خورده را بازی کنی که باورت شده بود. و من یادم نمی رود آن شب کنار آن دیوار تنت را که مثل ماهی از آب بیرون افتاده، می لرزید و می پرید....ماهی من، چرا آنطور جان می دادی؟
این علامت سوال هیچ وقت پاک نمی شود. نفهمیدمت.نفهمیدم کدام "من" را دوست داشتی. منی که گرفتارت کرد به این دل آشوبه ها و بی خوابی های بی جهت وناباوری ها ، اسپاسم ها و رنج های نیمه شب و ...عرق سرد دستانت را یادم برود، که فکر کردم آب از لیوان ریخته رو ی دستت؟ تو قوی بودی...لااقل قویتر از آنچه از من جدا شد.لااقل سالها ظاهرت را حفظ کرده بودی، ساخته بودی، رویش را پرداخته بودی که خب آن مادر لعنتی رفت که رفت. به جهنم. من به سختی دیوارم و به متانت یک جنتلمن ،با شوخی های هوشمندانه و نگاهی که نخواهید فهمید سنگینی اش از چیست. و این همه ی شما هستید که باید به من تکیه کنید. من تکیه گاه خودم می مانم.
ظاهرت را ساخته بودی که اینچنین ریختی؟خدایا، کاش من نکرده باشم...کاش بوده باشی ، کاش من نمی دانسته باشم. خدایا، کاش من نکرده باشم. کاش فقط سوتفاهم باشد این باور در تو. تو هرگر نخواهی دانست که من چقدر دلم برای نگاه های گاه و بیگاهت از توی آیینه ی ماشین تنگ خواهد شد. و هرگز نخواهی فهمید هر عابربانکی توی خیابانهای کج و کوله ی تهران برایم فحشی است ناموسی که ایستاده ام آنجا پول کوفتی ام را می گیرم و دستان تو دور کمرم نیست. تو نخواهی دانست چون این ها همه برای من تازه بود. توی گوشی داد زدی: چرا همیشه من؟ و نمی دانستی مزه خون را از فشار بغض توی دهانم حس می کردم که خیر قربان، این بار من..
و آنقدر به دنبال جمله های خرد کننده و له کننده ی شخصیتم بوده که نمی شنیدی چه دردی دارد وقتی دیگر راست هایم را هم باور نکنی و دیگر هیچ چیزی برایم نمانده باشد که به آن قسم بخورم و بدون هیچ گناهی جای اشکهایم روی پوست صورتم شوره ببندد. و فقط آه...چه عذابی می کشیدی اگر دانای کل بودی.و باخبر از حقیقت وآه...من چقدر دلم می خواهد و نمی خواهدو می خواهد و نمی خواهد که تاوانش را بکشـــ....
0 comments:
Post a Comment