امشب ، داخلي ، سالن پذيرائي –
قد، نهايتا بين 70 سانتي متر.
بلوز پشمي ظريف قهوه اي سوخته، دامني15 سانتي متري . صورتي چهارخانه. جوراب شلواري سفيد کلفتي که پاهاي تپل و سفت و گردش را روي زانو و قوزک پا ، مي فشرد. صورت شاد ِگرد و چشماني که مي خندند. لبخندي محو که با تلو تلو خوردنش به چپ و راست بيشتر به خماري و مخموري مي ماند. ارتفاعش به کنگره هاي زير ميز نهارحوري هم نمي رسد. و با اين حال هيچ آرزويي ندارد . هنوز به حرف نيفتاده . تمام منظورش را با حرکات مقطع و ظريف دستان اش مي فهماند.بي هدف راه مي رود و عجله اي ندارد. بي توقع است .دور ميز نهار خوري تاتي تاتي کنان مي گردد به نظاره همراه با خنده هاي تيز زنده. بهِت که مي رسد مستقيم ، بي غرض ، بي سوال ، بي دليلي براي نگاه کردن، توي چشمهايت خيره مي شود و مي خندد هيچ کي و هيچ چيز مجبورش نمي کند.نهي اش هم نمي کند. دليلي براي هيچ چيز ندارد.
چندين هزار سال است که کسي اينهمه بي غرض نگاهم نکرده؟ چندين ميليون قرن است که نگاه ِ کسي بار سوالي ، جوابي يا به هر شکل معنايي نداشته؟ کودک ، چقــــــــــدر مي تواند در مقايسه با انسانها دستنيافتني ، باور نکردني باشد. انگار از فضا آمده. انگار نه انگار من روزي از جنس او بوده ام.
کوچک و سخت بي توقع. به حجم عظيم بي توقعي شان غبطه مي خورم . و به بي غبطگي شان! آسودگي و لحظه زيستي موج مي زند در نگاهش.تمام دنياي او همين حالاست. درکي از زمان و رفته و نيامده ندارد.متواضع است. فخرفروشي نمي داند. مستغني است.متحير و مست است، سرخوش . مثل پروانه اي نازک روي دست باد . توده اي از خدا روي زمين. بي کاستي.
3 comments:
موزماهي؟ سالينجر؟
تو كي هستي؟ اسم ت؟
فكر كن يه روز من هم بچهمو ميارم خونه|تون تاتي تاتي كنه! بايد بهش جايزه بدين من نميدونم!
فكر كن يه روز من هم بچهمو ميارم خونه|تون تاتي تاتي كنه! بايد بهش جايزه بدين من نميدونم!
Post a Comment