شراگیم ؛
چقدر دلم برای آن روزهای بی دغدغه
که فرو رفته در خود،
ساعت ها توی کافه می نشستیم
(کافه پائیز بیشتر از همه)
وبه لیوان بزرگ و داغ چای
زیر نورکمرنگ ارغوانی کافه خیره می شدیم،
و به "هیچ" فکر می کردیم ،
تنگ شده.
روزهایی که سرد بود
مثل این روزها
ولی ما خشک نبودیم
مثل این ساقه ها
و نرم
و مثل گیاه...
مثل رخوت سبز و هپروت گیاه
نرم بودیم
و بلد بودیم که جز خود ما
هیچ کس دیگری نخواهد آمد
که ما را بلد باشد.
شراگیم؛
سیگارهای پشت هم
میان آدمهایی مملو از لاف و لاف و ادعا
جو مه گرفته روشن فکری هرزه و بلاهت آمیز
و "زندگی های خسته و آویزان"
ولی «سَبُک»!!!
سبک بودم من.
چه کسی در ما این همه سرب پر کرده است؟
پشت بام ساختمان متروکه سر کوچه ی مدرسه قدیمی
باز هم هوای سرد،
و ایمان می آورم که علت تمام افسردگی های عالم
سرما، هوای ابری
و کبود ویتامین "دی" است...
خودم را نینداختم پائین
چون هنوز در " راه" بودم.
0 comments:
Post a Comment