Saturday, November 22, 2008

ّسنگینی تحمل ناپذیر پستی

شراگیم ؛

چقدر دلم برای آن روزهای بی دغدغه

که فرو رفته در خود،

ساعت ها توی کافه می نشستیم

(کافه پائیز بیشتر از همه)

وبه لیوان بزرگ و داغ چای

زیر نورکمرنگ ارغوانی کافه خیره می شدیم،

و به "هیچ" فکر می کردیم ،

تنگ شده.

روزهایی که سرد بود

مثل این روزها

ولی ما خشک نبودیم

مثل این ساقه ها

و نرم

و مثل گیاه...

مثل رخوت سبز و هپروت گیاه

نرم بودیم

و بلد بودیم که جز خود ما

هیچ کس دیگری نخواهد آمد

که ما را بلد باشد.

شراگیم؛

سیگارهای پشت هم

میان آدمهایی مملو از لاف و لاف و ادعا

جو مه گرفته روشن فکری هرزه و بلاهت آمیز

و "زندگی های خسته و آویزان"

ولی «سَبُک»!!!

سبک بودم من.

چه کسی در ما این همه سرب پر کرده است؟

پشت بام ساختمان متروکه سر کوچه ی مدرسه قدیمی

باز هم هوای سرد،

و ایمان می آورم که علت تمام افسردگی های عالم

سرما، هوای ابری

و کبود ویتامین "دی" است...

خودم را نینداختم پائین

چون هنوز در " راه" بودم.

0 comments: