Friday, October 16, 2009

ایتس کالد اگونی

کسی که آنجا نبود. خودشان مانده بودند و ته مانده بسته سیگارشان.

هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده. 20 ثانیه.

کاش خودمان مانده باشیم و چند عدد سیگار ته پاکت. کاش کسی آنجا نباشد.

کاش هیــــــــــچ کس هیچ جا نباشد.

مثل یک اتاق تاریک با سقف کوتاه. نمناک ودنج.

سریعتر برگردید ...هنوز یکی مانده.

کارمان عالی بود.فقط سی ثانیه. گام ها بلند تر.

"خودمان" خودمان را لو دادیم. من خودمان را لو دادم .

4 تابلو سبز را رد کرده اند. سریعتر.

من خودمان را فروختم به همه ی دنیا. به قیمت یک راهرو.

من "خودمان" را فوت کردم توی هوا. بفهمی نفهمی غیر عمدی.

رفت؟ همه می گفتند می رود.

آماده؟ زمان نداشتیم. یادت است گفته بودم:

" با تو همیشه حرف از رفتن بود/.از همان اول"

حالا با من همیشه حرف از رفتن است.

جای ته دل ات انگار همیشه حرف رفتن است.

یک جمله ناخواسته و مزمن.

این ها را باید شست. سریعتر. هفتاد و هشت . هفتادو نه. هشتاد..

این صیغه متکلم وحده باید صبر می کرد.

باید که "خودمان" را نجات می داد. لا اقل ول نمی کرد این طور پرپر بزند میان زمین و هوا.

من "خودمان" را له کردم.

کاش امشب بود الان.

از آن امشب ها که ترجمه اش "tonight" است.

وآن دخترک می داند در "tonight" اتفاقهای باور نکردنی می افتد.

چیزی باید جلوگیری کند از این همه سرما زدگی.

نمی شد پیدایش کرد.

اصلا "tonight" "بهترین و طولانی ترین اوقات هستی است.

کاش امشب هیچ کس نباشد.

ته آن تاریکی خلوت و مرطوب از نفس های بریده،

شاید بشود آنجا "خودمان" ِ حرام شده را ذره ای احیا کرد.

حفظ کن. تند تند. تمامش را. از بهر بخوان. اشکالی ندارد؟

کاش آخر سیگارهایمان باشد و دلمان بلرزد.

سیگار را روشن کنی. دودش را از دهان به دهان قرض دهی.

من امنیت مطلق خودمان را به گا دادم.

مراقب باشید.اینجا خیلی چیزها استاندارد نیست.

کاش امشب، دیشب باشد.

Saturday, October 10, 2009

شفافیت آرام

نگاهم عبور می کند از امتداد نگاه هایتان. یادم می افتد به آن روزهای دورتری که دستهایم لاک نداشت و موهایم را یک وری می بافتم روی شانه ام.توی بلوز کلاه دار سرمه ای و قرمز. روزهایی که تصورم از خود با تصورم از خود حالایم فرق داشت. روزهایی که پاییز هایش واقعا فصل شاخه های نازک و خشک افسردگی بود نوک درخت های سعادت آباد. و نه حراج 30 درصدی " یونایتد کالز آف بِنِتن" توی بدو بدوهای مردمانی نسبتا مرفه توی تاریکی و چراغهای رنگی و تیز ماشینها و مغازه ها. اتفاقا تا اینجایش با خودم موافقم که حالاهایم را بیشتر دوست دارم. اما اشکال جای دیگری است. اشکال آنجا شروع می شود که ساعت 2.53 دقیقه صبح از یک گوشه ای پیدایتان می شد و من را از تمام زوایا و خفایا به "منحصر به فرد" بودن خودم مطمئن می کردید. یک جور اعتماد به نفس دهی توامان با انگاره سازی ذهنی از خود ی که باید باشم، برای من.

نه اینکه حالا هوس آن استراتژی نابالغانه را کرده باشم یا دلم تنگ توهم کاذب خود متفاوت بینی القا شده ای باشد که بیمارگونه شخصیت ام را رشد می داد. نه. اما واجب است آدم خودش را سرزنش بکند که این چه وضعش بوده باشد. که سالهای زیادی تلاش کرده باشی برای انقباض و انقباض و انقباض القایی و نه ذاتی. حالا تهوع کمرنگی را در پنهانی ترین زوایای خودم بیابم از آن قدیم تر ها که دیگر حتی در قاموس خاطره هم دلپذیر و قابل تحمل نیستند.

حالا ساده تر شده ام. گمان آدم می رود هی طرف اینکه از تاثیرات سن است. که این ساده شدگی به وضوح همه چیز را از روابط و ضوابط و نوع اندیشه ،تحت تاثیر خودش گرفته. آدم می آید دو دوتا چهارتا می کند و سر جمع می بیند هرچه باشد باید فکرت ، روح ات و محیط اطرافت در انحصار خودت باشد. بدون نفوذ کاذب 2.53 دقیقه ای های بامداد. اینطوری می شود آدم خودش را از روی نوشته های خودش دوست داشته باشد.چون یادش می آید.

گاهی اوقات از خودت تعجب می کنی. گاهی اوقات تصمیم های کبری ای را می گیری که چند سال قبلش به ذهن جوانتر و وحشی ترت خطور هم نمی کرد که بخواهی بیایی خودت را بپیچی به کلاف دست و پاگیر اینجور قواعد. که بخواهی بیایی اینهمه خودت را هرس کنی ،کوتاه کنی ، ساده کنی. درست مثل کسرهای قلنبه سلمبه ای که سالهای آخر دبستان می گذاشتند جلویت تا ساده کنی. تا آخرش مغز کوچکت لبخندکی بزند از شگفتی؛ وقتی به جواب می رسی که صدو چهل و نه دویست و سیزدهم ، همان دو سوم است.

با این ساده شدن کسرگونه به این نتیجه می رسی که می شود آرامتر بود.میشود به بلوغ رسید. می شود راحت ترشخصی سازی کرد بدون اینکه حصار بکشی.طوری که دیگر مهم نباشد برایت که حصارت چقدر بلند است چقدر محکم است یا چقدر مصونیت ات را تضمین می کند. سادگی قدرت است. قدرت ِ امنیت قدم زدن زیر آفتاب بدون اخم؛ بدون نگاه به خیل علاقه مندان به کسرهای سنگین و ساده نشده.

Tuesday, September 22, 2009

1-خوندن بعضی از پست های قبلی خودت خیلی جرات می خواد.مخصوصا اگه خیلی قدیمی باشن. مال یه دوره ای که خیلی تموم شده یاشه. نه فقط آدماش، که رنگاش، بو هاش و صداهاش.اونوقت اگه پست رو بخونی حس داشتن یه مارماهی تو مری و معده ات بهت دست می ده.

2-دلم واسه نازلی دختر آیدینه تنگ شد یه هو بی خودی.

3-بازم همون حسه "چه کار بیهوده ایه نوشتن" اومده اینجا.باهاش دارم مبارزه ی عملی می کنم.چرا؟ نمی دونم.

4-اصلا دلم نمی خواد از این بگم که چرا برگشتم ایران. حوصله سیر تا پیاز هیچ توضیحی رم واسه کسی ندارم که چی شد این تصمیمو گرفتم. ماسک احمق ها رو می زنم و نیشمو باز می کنم تا صداشونو خفه کنم. په چی په؟ زندگی خودمه. بعله.

5-از اون وقتهایی که به خودت نهایت افتخار رو می کنی.اس ام اس رو تند تند تایپ کردم تا تهش و همون لحظه تند تند پاکش کردمو و گوشی رو گذاشتم کنار. واسه آندراس..یا حالا هر کی.قراره تمرین کنم ول نبودن افسارو.دله که نمی خواد، چه کاریه؟ عادته دیگه . می خوام جعمش کنم. از این ولنگو وازیای دور و برمم اونقد مشمئز می شم تازگیا که همش می خوام به خودم بگم قضاوت نکن. ولی خب اشمئزازم میاد. چیکار کنم؟ آخرش سرمو گول می مالم که هر آدمی بالاخره ته ته اش بر اساس قضاوتهاش زندگی می کنه. خوب و بد، دوست داشتن و نداشتنِ یه چیزی. خب حالا من اینو دوس ندارم دیگه، بدم میاد اصلا.

حالا مفصلا خطاب به شما خواهم گفت.

Saturday, July 4, 2009

دیرتر

حالا نه.
خیلی وقت است
مرگ کمرنگی این ته پنهان شده
و شاهکارمان این است که
نمی دانیم
و زندگی می کنیم

Tuesday, February 10, 2009

another day for bananafish- not so good

امشب ، داخلي ، سالن پذيرائي –

قد، نهايتا بين 70 سانتي متر.

بلوز پشمي ظريف قهوه اي سوخته، دامني15 سانتي متري . صورتي چهارخانه. جوراب شلواري سفيد کلفتي که پاهاي تپل و سفت و گردش را روي زانو و قوزک پا ، مي فشرد. صورت شاد ِگرد و چشماني که مي خندند. لبخندي محو که با تلو تلو خوردنش به چپ و راست بيشتر به خماري و مخموري مي ماند. ارتفاعش به کنگره هاي زير ميز نهارحوري هم نمي رسد. و با اين حال هيچ آرزويي ندارد . هنوز به حرف نيفتاده . تمام منظورش را با حرکات مقطع و ظريف دستان اش مي فهماند.بي هدف راه مي رود و عجله اي ندارد. بي توقع است .دور ميز نهار خوري تاتي تاتي کنان مي گردد به نظاره همراه با خنده هاي تيز زنده. بهِت که مي رسد مستقيم ، بي غرض ، بي سوال ، بي دليلي براي نگاه کردن، توي چشمهايت خيره مي شود و مي خندد هيچ کي و هيچ چيز مجبورش نمي کند.نهي اش هم نمي کند. دليلي براي هيچ چيز ندارد.

چندين هزار سال است که کسي اينهمه بي غرض نگاهم نکرده؟ چندين ميليون قرن است که نگاه ِ کسي بار سوالي ، جوابي يا به هر شکل معنايي نداشته؟ کودک ، چقــــــــــدر مي تواند در مقايسه با انسانها دستنيافتني ، باور نکردني باشد. انگار از فضا آمده. انگار نه انگار من روزي از جنس او بوده ام.

کوچک و سخت بي توقع. به حجم عظيم بي توقعي شان غبطه مي خورم . و به بي غبطگي شان! آسودگي و لحظه زيستي موج مي زند در نگاهش.تمام دنياي او همين حالاست. درکي از زمان و رفته و نيامده ندارد.متواضع است. فخرفروشي نمي داند. مستغني است.متحير و مست است، سرخوش . مثل پروانه اي نازک روي دست باد . توده اي از خدا روي زمين. بي کاستي.

Monday, February 9, 2009

colorful fish

آندرِاس ؛ تو خوشبختي که هنوز خواب مي بيني. کسي بايد بداند من چرا اين همه کم خواب مي بينم تازگي ها. من در خواب تو مي پيچيدم کاش. آن پنجره ي چوبي که زير باران مي شستيد اش .با پارچه هاي رنگي آويزان بهش.و آن زني که بچه اش را گذاشته بود روي لبه ي پنجره ي چوبي .و آن بچه که افتاد و در کف شوي کف زمين فرو رفت.

ديشب التماس کردم که خواب ببينم.

جاده و دشت هاي سبز وزردِ نزديک. توي ماشين تو.و رانندگي بي مهابايي که به لونا پارک مي مانست تا مسافرت. زديم به دشت. از جاده خارج شديم. و دشت نزديک بود. سنگلاخ ها و علفهاي بلند روي زمين بر آمده، و آفتــــــــــــاب ! اين همه آفتاب خوشگل عجيب روي اين سبزي و زردي تند. نور کاملا طلائي.بيشتر به کارتون هاي ژاپني و آفتاب شهر آجيلي مي مانست. به همان وضوح خيال گونگي يک پارادوکس. گرم شده بوديم. خوب بوديم. و تو از روي سنگ ها ، مثل مسابقه هاي اتومبيل راني بيابان و سنگ زار ، مي پريدي و ماشينت با تکان هاي شديد به زمين مي خورد و عين خيالمان نبود.

گرچه انگار من کمي عين خيالم بود ته ته دلم. مي خواستم کم نياورم . يکدفعه ماشين را از دره اي وحشتناک عميق پرت کردي پائين و به من گفتي بپريم بيرون. گفتم مي ميريم. يادم نيست مکالمه مان صدا داشت يا نه. انگار وُيس اووِر انتزاعي داشت مکالمه روي مغزهايمان . بدون صداي خارجي. گفتي ساده است. يا من حس کردم که اين را گفتي. و پريدي بيرون ، نگاهت کردم که از دره با سرعت سرسام آوري پرت مي شدي. عمودي، روي دو پا روي صخره اي ميان دره فرود آمدي .زير پاهايت انگار که فنر باشد، باز جهيدي و اوج گرفتي و با دو پا چند صد متر آن طرف تر روي پرتگاهي روي يک شيب بي نهايت تند نشستي. انگار منتظر من. بدون معطلي و فکر پريدم و تمام پرش ها و فرود هايت را تکرار کردم. پريدن من آنوقت انگار رفته باشد با فلش بک به زمان پريدن تو ، با هم مي پريديم. و هيچ توصيفي براي... حس عظـــيم اوج گرفتن در دره و سقوط هاي پر سرعت تندو تيز توي شيب ها و پرتگاه ها و حس عجيب سالم و راحت روي دو پا فرود آمدن، توي آن آفتاب چاق و گرم و سوزان طلائي که به شيطنت رقص آلودِ تندي چشم را مي زد.

و ميهماني...و من دير کرده بودم. بايد زود مي رفتم. انگار نمي دانستيم صاحب خانه کيست...و اتاق در اتاق..صورتي بيشتر از همه. بيشتر يادم نمي آيد کاش بيايد. يک عالمه دختر آنجا بودند و انگار همه مان دبستاني بوديم. شبيه تولد هايي بود که دبستان مي گرفتيم.

روي صخره نشستيم ، توي آن شعاع هاي طلايي کور کننده و تو مثل پدر سيمبا تمام قلمرو آفتاب را به من نشان دادي با انگشت اشاره و کلماتي که هيچ يادم نيست. اما، خوب بوديم. خيلي خوب. و صخره دقيقا يک پرتگاه بود با شيبي تند تر از 60 درجه و نمي دانم چطور آن همه راحت روي لبه ي به آن هراس آوري کنار هم توي آفتاب يله داده بوديم به تماشاي دره ي وسيع زير پايمان. و کسي نبود دور و برمان ولي انگار هيچ تنها نبوديم . حسش بيشتر شبيه اين بود که بين هزار نفر توريست آمده باشي لب دريا.نگاهها و حضور هاي مردمي بود که خودشان نبودند.

به ياد آوردن يک رويا بيشتر شبيه شکار پرنده ايست با دستهاي خالي. يک گوشه از نخ اش را مي گيري ، نمي تواني بکشي اش که نزديک شود ، چون در مي رود و ناگهان کل لباس مي شکافد. نخ را دستت نگه مي داري و سعي مي کني تمرکز نکني چون نخ کشيده مي شود. فقط دعا مي کني خودش نزديکت بيايد.

از صخره پريديم پايين.بعد از چند صد متر ميان زمين و هوا ، به سطح زمين رسيديم. شايد هم کمي پايين تر از سطح زمين بود . جايي بنفش و آبي و صورتي. مثل سرزمين هاي بازي هاي کامپيوتري. نمناک و دوست داشتني . آرام و بدون نور شديد. شبيه يکي از بک گراندهاي گنگ ورم بلست. مسقف بود و معلوم شد من و تو آنجا زندگي مي کنيم. خانواده ي عجيب و غريبي آمدند که آدم بودند .مهربان بودند ولي صابوني که براي شاه ِآنجا آورده بودند پسنديده نشده بود. شاه هم موجود انسان نماي کوچکي بود مثل شاه توي آليس. فهميديم بهانه گير است و لي خانواده ي دلخور مجبور شدند توي سطح قارچي شکل بزرگ صورتي و آبي مسقف ما ، که خانه مان بود بمانند. نمي دانم چرا. ولي کک مان نگزيد. نشستي پيش من. روي لبه ي سطح قارچ بزرگمان. سر تا ته ِ سطح مان، که يعني خانه مان بود ، 3 ،4 متر مربع بيشتر نبود.و نور آنقدر کم و غير مستقيم و از فاصله ي بالا مي آمد که انگار ما زير ِ زمين بوديم و اين نور از چند متر بالا تر ، از روي سطح زمين مي آمد.

کادويي که برده بودم مهماني باز کردم برايشان. تولد بود شايد. کيک دادند. مي خواستم بروم. حس مي کردم يک مادربزرگ يا پدر بزرگي منتظرم است....يادم نيست.آنجا هم تاريک بود. خانه شان. ولي نورش را دوست داشتم.


تو ، بهم گفتي که مي دانستي اين همه وقت منتظرت بوده ام. گفتي. و حرفهايت شبيه بغل کردن بود.انگار حرفهايت بغلم کرده بودند. محکم. زير آفتـــاب طلائي شديد. و ما ، خوب بوديم.

Friday, February 6, 2009

سرطانِ تحلیل -1


زمانِ تقریبا خیلی خیلی زیادی رو صرف پیدا کردن دفتر و خودکار مناسب برای نوشتن می کنم. اونقدر زیاد که هجوم حس نوشتن که ناگهان اون همه شدید شده بود می پره.به هر حال دفتر خوبی هم که به دلم بچسبه پیدا نمی کنم.خیلی وقت است از این دفتر ها که آدم دلش بخواهد توش بنویسه پیدا نکرده ام.رنگ ورق های کاهیِ تیره ی این دفتر فانتزی های جدید حال آدم رو بد می کند.گرچه جلدهای پارچه ای ِ رنگارنگشون دوس داشتنیه.چند ساله دور و برم رو کردم پر از سر رسید. ولی الان وقت نوشتن تو سر رسید نیست اصلا. نکته ی شگفت آور اینکه همین حالا دارم به این درک می رسم که کیبورد و کاراکتر هایش هم چنگی به دل نمی زنه.

به خودم می گم مهم نیست و دست به کار می شم. باید فکر یک فرافکنی درست و حسابی باشم. یا یک داروی فراموشی آور نصفه نیمه.گرچه اینا موقته.

دوباره یاد مرض قدیمی ِخداگونگی ام افتاده بودم بعداز ظهری.بعد هم طی تحلیل های منطقی-حسی ناشی از شکم پری بعد از 12 ساعت گرسنگی کشیدن ،به این نتیجه ی ارضا کننده رسیدم که سندرم "خود شیفتگی " معلول مستقیم هیچ فقره مقوله ای نیست جز کمبود اعتماد به نفس. به بیانی یعنی وقتی زیادی از دیدن نقص هایت می ترسی و هیچ رقمه حاضر به رک بودن با خودت نیستی به شکل بامزه و خطرناکی شروع می کنی به بستن پیله ی خودشیفته شدن ، که به نحو شرم آوری خودت رو از تیغ جراحی نقد ِ خودت مصون کنی.

بعد از رسیدن به این تئوری آبستره ، بدم نیومد به این فکر کنم که احتمالا این خود آنالیزگری لحظه ای رو مدیون سپینود هستم.و مسلما یه کمی هم از این اوضاع روحی لنگ در هوا.

در ضمن فوبیای اینترنت هم گرفتتم از دیشب .که داشتم سعی می کردم ربط اش بدم به اینفورمیشن لود و حجم عظیم و سرعت غریب عصر اطلاعات و مغز فسقلی و ناتوان و تک سلولی خودم به عنوان انسان فرهیخته که بیچاره به روغن سوزی می افته از اینهمه تلاش برای بقا توی چنین طوفانی . ولی خوب انگار 100% جواب نداد این فرضیه و مجبور شدم در بطن اقرارتلخی بکنم به کم جنبه بودنم در مورد خربزه هایی که می خورم و اینکه گه می خورم، اگه نمی تونم پای لرزش بشینم.و در همین زمینه" چرا عاقل کند کاری... " برای خودم زمزمه کردم.ولی اولا دیدم پیش فرض اولش یعنی عاقل بودن، خودش تا قسمتی بی اساسه.دوم اینکه مبتنی بر همان اصل اول ، هنوز قدرت درک کامل پشیمونی رو پیدا نکردم.واسه همین باز سعی کردم با حفظ روحیه قدرتمند ِفارغ از برهان علٌی ، به این فکر کنم که فردا آفتاب که از لای پرده های ضخیم اتاقم پهن شد کف زمین،(و خدارو شکر که امسال چله ی زمستون این موقع از بهمن ، به کوری چشم شاه زمستونم بهاره و اینا، از نظر آفتاب کمبودی متوجه مون نیست)، داوود آزاد و نامجو گوش کنان لباس بپوشم و شلنگ اندازان بزنم بیرون و برم دنبال یه آرت ورک خوشگل برای این دوستمون که خونه ی مجردی ِ جدیدش آرت ورک کم داره، بعدشم برم خونه اش که احتمالا تا شب کلی فیلم و موسیقی خوب و مشروب خوب و سیگار و بحث انتلکتوالی دو نفره. نتیجه ی اخلاقی هم این ها که :1- وقتی حالت خوب نیست و اصلا میلی به لمس شدن نداری ،حتما با دوستی(از جنس مخالف) معاشرت کن که اگه این همه ساعت می ری خونه اش هیچ سوء تفاهم بیولوژیکی بینتون پیش نیاد. و مهمتر از همه اینکه بتونی خربزه و اینا رو واسه چند ساعت بفرستی در زوایا و خفایای دور ذهنت گردش علمی.